تبليغاتX
یک بره ی روشن
پر غرور و استوار راه می ره و درست مثل یک فمنیست تمام عیار چنان از حقش دفاع میکنه که هیچ احدوناسی جرعت نکنه به حریم خصوصیش دست درازی کنه. زیباست و همیشه پر از انرژی لبخند میزنه و با تمام وجود انرژی مثبت به هوا پخش میکنه. توی دانشکده شاگرد ممتازی, و همه ی نگاه ها به آینده ی حرفه ای اون دوخته شده...

تنش مثل گل میمونه و بوی موهاش تمام مردهای رهگذر رو مست میکنه، این دختر، دختر ایرانه و همه با تعجب دوباره میپرسند ایران؟ آره ایران ، اما .....

دختر ایران تنش هم بوی گل میده و هم طعم تلخ کبودی های نیمه شب. دختر ایران قلبش هزار لایه شده ،گول لایه های اولش رو نخور یکم دیگه پس بزن میبینی چطور خون, ؟ دختر ایرون ته نگاهش همیشه خیسه ،خوب نگاه کن عمیق تر خیره شو به چشماش میبینی چطور نگاهش رو میدزده که زخم ته دلش دیده نشه؟

دختر ایرون با سیلی بی دلیل پدرش ، یا با لگد بی منطق برادرش یا با مشت پر کینه ی شوهرش دردوارانه اشناست. 

اگر روزی یه دختر ایرونی سرش رو گذوشت روی شونت و حق حق گریه کرد بدون کوه هم تو دلش میتونه اتیش داشته باشه ولی مثل یک کوه باوفار وایسته و زندگی کنه! 


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:36 توسط E.L |

زندگی شاید همین باشد! خوندن یه وبلاگ دلچسب با پس زمینه ی موسیقی نسل سوخته ها و یه دود کوچولو! 

چه حس مرموز و خوبیست این حس تنهایی و دلتنگی و دنیای مجازی وبلاگ ها و حس مشترک بین آدمهاش.

اگه یه روزی دخترت ازت پرسید آخه چه جوری میشه ارگاسم بدون سکس رو تجربه کرد بهش بگو یه روزی یه وقتی نسل ما وسط زمین و هوا توی غربت کارش فقط همین بود! ارگاسم روحی،خود ارضایی ذهنی،  شاهین نجفی "رانندگی در مستی" یه سیگار بهمن تازه از وطن رسیده و یه گیلاس شراب تلخ. تف به این روزگار که هیچیش به ما و نسل ما نیومد! 

شایدم راستی راستی زندگی فقط همینه! همین ترنج و وبلاگ های زبون مادری و چس دودمون با سیگار بهمن...


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 5:1 توسط E.L |

http://www.youtube.com/watch?v=mnX_MxEXDRc&feature=related

نیما یوشیج ، ری را

دکلمه اسماعیل جنتی

http://www.youtube.com/watch?v=5oP3fmoQhn0&feature=share

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:8 توسط E.L |

چرا ما انقدر از قضاوت شدن میترسیم؟

خودسانسوری درد بزرگیه! خیلی‌ بزرگ...

آزادی برای من چه مفهومی داره؟ آزادی قلم یعنی‌ چه؟ آزادی بیان یعنی‌ چه؟

چه چیزی توی نگاه آدم‌ها هست که مارو از بیان آزادانهٔ افکارمون باز میداره؟گاهی‌ حتی آدم هایی‌ که ما اصلا نمی‌‌شناسیمشون!

چه چیزی از اجتماع مارو وادار به احتیاط می‌کنه؟ احتیاط توی آزادانه خودمون بودن! توی خود واقعیمون بودن؟

چه بلایی سر من، سر حیثیت اجتماعی من میاد اگه جسورانه قلم دست بگیرم و خود خودم رو رها کنم!

این چه عقد‌ه ای هست که من می‌خوام همه منو دوست داشته باشن؟ همه برای من دست بزنند؟ اگه من با تمام کاستی هام، با تمام عقده هام با تمام ضعفهام و با تمام قشنگیهام همین جا توی این دفتر خالی‌ نقاشی بشم، اونوقت اون آدمهایی که خیلی‌ با من و دنیای من متفاوتن، از من دور میشن و با نگاه نقدگرایانهٔ منفی‌ با انگشت منو نشون میدن، و حتا دیگه  یه لبخند کوچیک سر گذر رو از من دریغ میکنند!

در عوض اما! اون آدمهایی که به من به روح من نزدیکن، شادمانه به من لبخند میزنن و دلهاشون و به دل من نزدیک تر از قبل می‌کنن، اونوقت من چه دوستیهای عمیقی خواهم داشت،توی چه دنیای یکدستی خواهم زیست و چه خوشبخت خواهم بود...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 23:28 توسط E.L |

سلام بابای عزیزتر از جانم،

امشب یه شب خیلی‌ قشنگ! از اون شبای آخر زمستون که دیگه بهار جاشو داره باز می‌کنه و بوی سبزه همه جارو گرفته. اینجا آدمای‌ اهل دل میگن توی لحظه‌های غم و شادی سالم‌ترین و زیبا‌ترین هدیه به خودت ابراز قدردانی از چیزایه‌ که داری! بهت گفتم همخونه ایم از غرب‌ترین نقط دنیا صوفیگریِ شرقی‌ رو داره به من یاد میده؟ گفته بودم ،نه؟تمام شب داشتم ستاره هارو رصد می‌کردم، آخه امشب آسمون صاف و پر از ستاره ست، فردا شب چهارشنبه سوریٍ، یعنی‌ کمتر از ۹ روز به نوروز مونده.

سال داره نو می‌شه،منم دوباره دارم نو میشم. اینجا هم برگ‌ها سبز شدن، غربت نشینی سخته بابا، اما بوی عید همیشه نزدیکه بهار توی سر من پشتک و وارو می‌زنه فرقی‌ نمی‌کنه کجای دنیا باشم. آسمون و ستاره هاش، من و سیگار و قهوه، هممون با هم خوشحالیم. سیگار که می‌کشم فک می‌کنم به اندازهٔ تو بزرگم، خودمو کنار دستت میبینم نشستیم تو بالکن از سیاست و تاریخ و ادبیات حرف می‌زنیم. سیگار که می‌کشم لبخند می‌زنم و ناخوداگاه بغل دستمو نگاه می‌کنم انگار که تو نشستی و داریم باهم مثل وقتی‌ که با رفیقات گپ میذنین ،باهم حرف می‌زنیم.

بابا شب که می‌خوابم، صبح که بیدار میشم درس که می‌خونم، کار که می‌کنم راه که میرم ،نفس که می‌کشم، همش فک میکنم چطوری بابا رو خوشحال کنم! چیکار کنم که بهم افتخار کنه. فکر می‌کنم کاشکی‌ بابا دلش قرص باشه که من خوبم! 

ازوقتی نوجوون شدم حرصت دادم ، میدونم یه وقتایی دلت رو لرزوندم،یوقتایی دلتو شکوندم.آخه من همیشه می‌خواستم با بقیه فرق کنم! یه روز اومدم گفتم من یه پسره ای رو دوست دارم همینه که هست،حرص خوردی! بعدش باکمال بیرقبتی نشستم سر سفرهٔ عقد( آخه من همیشه از اسلام و سنت هاش بدم میومد، شاید هیچ وقت نتونم توصیف کنم که اون روز شکنجهٔ شخصیت اجتماعی وایدئولوژیکی من بود... از همون جا من فهمیدم خودمو شکستم، به خودم خیانت کردم... از خودم بدم اومد، هنوزم  نتونستم خودم و ببخشم)!من از وقتی‌ خودمو شناختم کتاب میخوندم، یادمه همیشه هم دستبرد به کتابخونهٔ تو میزدم بابا. وقتی‌ نوجوون شدمو شعله های عشق توی روحم جوونه زد، یه بار کتاب خاطرات "ثریا بختیاری ملکه‌ سابق" رو میخوندم، نوشته بود روز ازدواج وقتی‌ اولین دفعه ازش پرسیده شد آیا وکیلم؟ بلا فاصله جواب داده بود "بله" آخه نوشته بود دلش نمیخواد والاحضرت شاه ایران زمین رو در انتظار ۳بار خوندن این مزخرفات بذاره... چقدر تو اون لحظه دلم می‌خواست من ملکه بودم و اونی که بغل دستم نشسته شاه سرزمیینم! به محض اینکه حاج آقا پرسید وکیلم گفتم "بله"! خیلی‌ طول نکشید که فهمیدم من همیشه توی رویاهام زندگی‌ کردم! فروغ شاعرانه مینویسه "چرا نگاه نکردم؟" اصلا نگاه نکردم ببینم کنار دستم کیه؟ چه شکلی؟ همینکه من توی رویاهام شهزادهٔ سوار بر اسب سفید می‌دیدمش برام کافی بود! چه اهمیتی داشت که یه پسر یلاقبای مسلمون زادست که اتفاقا اصلا هم مثل "زورو"ی رویاهای من نیست!که اتفاقا اصلا هم نمیفهمه این دختر خوش بر و رو اصلا توی یه دنیای لطیف عجیب داره سیر میکنه.  گفتم همینه که هست، بدون هیچ اجازه ای گفتم "بله" و تو حرص خوردی.بعدشم اومدم گفتم دیگه دوسش ندارم بازم همینه که هست، بازم حرص خوردی! هنوزم از دستم حرص میخوری...میدونم...

امسال بیست و هشت سالم شد بابا! باورت میشه؟بیست و هشت سال خیلی زیاده، یعنی واسه من زیاده. من همش فکر میکنم هشت سالمه و تازه میخوام مدرسه رو شروع کنم. یادمه از همه ی بچه های فامیل این من بودم که بیشترین سر مدرسه ای رو گرفتم، انگار همه میدونستن من عاشق مدرسه رفتنم، عاشق تو جامعه بودنم، عاشق ماجراجوییم... ولی دیگه هشت سالم نیست. دیگه موهام به مرحمت تمام لحظه های پر حادثه سفید شدن. اما میدونی چیه؟ یه دختر سبک سر و معمولی نیستم. بیست و هشت سال لعنتی گذشت و فقط یک اصل منو اصیل نگه داشت، اونم  " تو" بودی بابا!

   

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 1:32 توسط E.L |

ما آدما بزرگ میشیم و هی غم و خاطره میاد رو  این دل صاب مرده تلنبار میشه!

تا حالا شده خرس پشمالوی بچگیتو یا تنها عروسکی که از ایرون اوردی رو  سفت بغل کنی و نرم گریه کنی؟یا بری تو حموم زیر دوش آی زار بزنی، آی اشک بریزی! تا حالا شده حروف کیبورد رو تار ببینی و بازم دلت پر بزنه که به تایپ کردن ادامه بدی؟....

ااای روزگار، بچه که بودم فکر میکرم منم و یدونه خدا که فقط ماله منه . فکر میکردم بزرگ که بشم عروس عقاقیا میشم و با کالسکه ی سفید اون پسره که مثل "زورو" بود میاد و ما تا اخر عمر تو بغل هم توی جنگلای شمال لب ساحل ....ای بابا، ای بابا... 

بزرگ شدیم و دلمونو شکستن ، حداقل کاش یکی در حد زورو دلمونو میشکست ... 

بزرک شدیم و به جای آغوش گرم لب ساحل ،تک و تنها  افتادیم تو غربت...

بزرگ شدیم و فقط تنهایی ها موند و یه بغل خاطره...

دلم به اندازه ی یک اسمان تنگ است...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:41 توسط E.L |

دلم صادق هدایت و بوف کور خواست... 

همیشه یک حس عجیب و دوستداشتنی به صادق هدایت داشتم. نوجوانی خیلی از کتاب هاش رو خوندم و باهاش زندگی کردم.یه جورایی همزاد پنداری! خیلی از گوشه های تاریک و روشن زندگیم ار هدایت الهام گرفته.

"باید بکشد عذاب تنهایی را        مردی که ز عصر خود فراتر باشد"  ...من و صادق هدایت و میگه!

هدایت دنیا را از دریچه ای میدید که ابعادش از زمین و اسمون بود، انسان بودن را چنان زیبا میشناخت که از ندیدن اثری از انسان وار زیست به تنگ میومد.

هدایت به راستی زندگی را سوررئال می پسندید... من از پیرمرد خنزرپنزریٍ کتابش بدم مییاد، نفسم میگیره ، چه به سر هدایت میرفت که باید با پیرمرهای خنزرپنزری شب و روز میگذروند...

وقتی خوب چشمامو باز میکنم، میبینم در زندگیم زخمهایی هست که مثل خوره روحم و میخوره! کجا میتونم صادق هدایت رو ببینم و باهاش یه قهوه ی تلخ بخورم؟

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:31 توسط E.L |

امروز 28 ساله شدم! یعنی شمع 27 سالگی و فوت کردم..این دومین تولدم تو غربتٍ.

یادمه پارسال شب تولدم تنها بودم،تنهای تنها...تازه اسباب کشی کرده بودم تو خونه ی جدید، یعنی همون روز کلید خونه رو گرفته بودم. شب تو خونه بدون برق و غذا روی زمین خوابیدم تاریک تاریک! تازه رشته ی فوق لیسانسمو عوض کرده بودم و کلی عقب بودم، همه چیز  قشنگ سیاه بود درواقع... از رابطه ی چهار ساله ی خصوصی تازه داشتم جدا میشدم, شش ماه بود اومده بودم تنها خارجه درس بخونم دلم برای خونه اندازه ی مورچه ی سیاه, کوچولو تنگ شده بود عجب بغضی تو گلوم حلقه زده بود قشنگ یادمٍ. با هم خونم که دوستمم بود فهر کرده بودیم و اون ولکرد رفت پیش دوست پسرش.... آهان چند روز قبل تر با کلی چس و فیس رفته بودم یه پارتیٍ امریکایی که تازه رودرواسی دار بود حسابی، انقدر مشروب خوردم که توی تاکسی پیش 5 تا از مهمونا اورم بالا ..... تا یک سال از خودم خجالت میکشیدم تا همین چند ماه پیش روم نمیشد توچشم اون دوستم که دعوتم کرده بود و کلی پزمو داده بود نگاه کنم... خلاصه یه وضعی .

امسال یک سال بزرگتر یا بهتر بگم پیرتر شدم، اما احساس میکنم ده سال عاقل تر و پخته تر شدم...آه زندگی با ما آدما چه ها که نمیکنی.

امسال قبل از تولدم تز ٍ فوق لیسانسم از طرف یه کمپانیٍ معتبر قبول شد، یعنی بهم پول خوبی میدن و خیلی خبر خوبی بود... سه شب پشت سر هم دوستام برام تولد گرفتن : شب اول همخونم و دوست پسرش که مهمون ما بود برام سوشی درست کردن و کیک و شمع و شراب و فوقاالعاده بود خلاصه. شب دوم با دوازده تا از دوستام رفتیم توی شهر توی بهترین بارٍ شهرمون ابجو خوردیم و آواز خوندیم و رقصیدیم، خیلی خوش گذشت...شب سوم همکلاسیام برام تولد گرفتن کیک خوشمزه و غذاهای متنوع از همه جای دنیا، اما بهترین قسمتش وقتی بود که هممون با بالشت به جون هم افتادیم دو ساعت جنگ بالشت ...بعدشم آهنگ و کلیپ های باحال و خنده دار...

اقا جان متولد شدیم رفت ، مبارکا باشه... حالا دیگه همین که هست دیگه، محکومیم به زیستن. 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 15:3 توسط E.L |

زندگی غربت نشینی و برنامه ی پارازیت با اجرای کامبیز حسینی و سامان اربابیان....

امروز توی فیس بوک مصاحبه با ایرج گرگین رو دیدم، چه شخصیت جالبی داره ایرج گرگین ، چه قدر پخته و جذاب حرف میزنه.. و به راستی از هم نسلانش یه قدم جلو تره... امروز ایرج گرگین هم چشم از جهان فروبست، یادش گرامی....

از فروغ فرخزاد حرف زد، چقدر من با فروغ همزاد پنداری میکنم، جقدر من فروغ رو دوست دارم و ادای اونو تو زندگیم در میارم. نمی دونم این واقعا تشابه شخصیت هست یا من نا خداگاه الگو سازی تو زندگیم کردم؟ 

آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم

 نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم 

 همه ذرات جسم خاکی من از تو، ای شعر گرم، در سوزند

 آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز بادهء روزند

http://soundcloud.com/sepehr-tajpour-2-1/track-10

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:11 توسط E.L |

 به دنیا اومدیم و قد کشیدیم و به اینجا رسیدیم، حا لا هر کدوممون دنبال خونه ی واقعیمون میگردیم، یه کلبه ی مطلوب یه گوشه ی دنیا که ما بهش تعلق داریم و اون به ما. ولی این کلبه ه ارث بابامون نیست بلکه میتونه مال هرکسی بشه که لیاقتش بیشترٍ..
هر چه قدر خودتو بیشتر بشناسی و بیشتر رشد بدی اون کلبهه بیشتر به تو و تو به اون نزدیک میشی...
میدونی؟ ما نیومدیم دنیا که بخوریم و لذت ببریم و چشممونو ببندیم که انگار نه انگار تو دنیا چه خبره.
ما اومدیم که منجی یه تغییری باشیم، من از عوض کردن دنیا حرف نمیزنم من از ارتقا وجودی خودم خودت خودش حرف میزنم

آزاد کردن این روح که پرواز کنه و دنیا رو ببینه ، زیبا ییها رو لمس کنه ، بزرگ و بزرگتر بشه آزاد و آزادتر بشه و بعد مثل یه باریکه ی منتشر شده از خورشید یه گوشه ای رو روشن کنه!
هر وقت دیدی این حرفا خیلی عجیبن، هروقت دیدی این حرفا بیشتر شبیه حرفای ادمای مجنون میمونه، محظ رضای خدا یکم عمیق تر گوش کن، بذار روحت خودشو ول کنه و رقصان رقصان پرواز کنه! بذار روحامون برن عشق و لبخند واقعی رو توی طبیعت زیبا و ادمای دنیا  پیدا کنن بعدش برن تقدیمش کنن به سفره خالی دختر همسایه که تشنه ی محبتٍ
ما مدیونیم ما تک تکمون مدیونیم به ادمهایی که حسرت یک لحظه آرامش یک قطره صلح یک وجب عشق رو میکشن!
 روح من تقدیم به همه ی رفقای با لیاقتی که اسیر جبر جغرافیا شده اند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 20:25 توسط E.L |